وقتی از ان هرف میزنیم چه کسی دارد میریند ؟
یا وبلاگستون و انترانی که می خواستند برینند ..بی شوخی هستم
بیایید بی مقدمه باشیم . هتمن گزارتان به وبلاگایی که چیزای بیتربیتی مینویسن افتاده است .اهتمالن تا آنجا که رفته ایم بیکار ننشسته ایم و چیزهایی که توی آن بوده را خوانده ایم . ( عکس و خاتره و پاسور و فیلم )
بلشخسه متقدم صنتعت ریدن صنعتی به شدت گوریل سالار ، گوریل محور و تولید شده از ترف گوریلان برای گوریلان است . ( نه اینکه انتران نمیتوانند از ریدن لزت ببرند . اما به بابر من مخاتب اسلی ریدن گوریلان هستند )
در راستای این بحص ( بیشوخی این یه متلب جدیه که دارم مینویسم ) اینجا منزورم به تور اخس ( چی هست ) روایت از ریدن در قالب داستان و خاتره و فیلم و عکس و پاسور است . قیرز این در همین وبلاگستون بحصهای روشنفکری و پر و پیمان و چیزهای مرتبت بسیاری در مورد ریدن وجود داشته است . اما سعال روشنفکری این است : انترانی که " پارت ان" این ریدنها هستند در این روایت / اکولوجی چه جایگاهی دارند ؟
بنابراین فکر می کنم که همه موافق باشید که یک انتر باید حق داشته باشد از ریدن خود روایت کند چرا نکند؟ که می کند
2. فک می کنم این خیلی خنده دار باشه که شما بیای مثلا به من بگی کسافت گه این همه موضوع حالا حتما ریدن انتر؟ برو بابا دلت خوشه ..جسارتن عرض می کنم که که خیلی محترمانه ان نخور لطفا !! اولن که اگه اسم این وبلاگ رو تو گوگل بزنید که بگید مثلا این چه وبلاگیه بهتون جواب می ده:ye anparaste vaghe I ke nemikhad gurili be jash berine هیچ جا ننوشته که این جا مکانی است برای اینکه شما بیای برینی..من یه جا برای خودم ردیف کردم که بیام توش از ریدن انترا بنویس حالا تو میای زر...چه دل خجسته ای داری تو – سلام انتر نمی شوی به این جستو خیز و ادامه انکاری
دوما من نمی فهمم چی از ریدن مهمتره که تو میای زر می زنی..نه بی شوخی هستم ..اگه من بیام اینجا از قیمت بلیط دوسفره مترو و چه می دونم – اونش مهم نیست- ینویسم همه میان میگن به به به به به – سلام آقای مدیری خیلی انی- بعد یه میمون پرستی ( ببخشید اصلا تو مود احترام نیستم) گه کاری رو ول کن بیا رفسنجانی بچسب...برو بابا ..من خودم تشخیص می دم چی بنویسم چی ننویسم ..ریدم بهت
عزیز من آخه چی از این مهمتر که درصد بسیار عظیمی از انتران ما در سکوت از زندگی ریدمونیشون زجر میکشند یا لذت نمیبرند و حتا نمیدونند که حالت دیگهای هم متصوره؟! بابا به خدا این فاجعهایه که ابعادش رو بعدا توی آمار 54 درصدی طلاقهای به علت نارضایتی از ان یکدیگر میبینید. آمارها نشون می ده که حداقل از هر 3 انتر ایرونی 2تاش فرق ان رو با گه نمی دونه ...خاک تو سرت ایرونی ...برین به خودت
ترو انبوک از الکی نیاید بگید به به به به – قبلا سلام کردم دوباره هم لازمه ؟- چه جامعه خوبی داریم الان پسر 10 ساله میره تو خیابون میرینه تو خیابون می آید خونه از رنگ انش حرف می زنه ....یعنی اصلا فک نکن الا اینا تابوتن..گذشت اون زمونی که هیچکی نمی دونست ان چه رنگیه ..الان بی شوخی من مثلا خودم یادم میاد که با آقای صاب کار خودم وقتی 12 ساعت مانده به قرار ریدن و 90٪ کارها باقی بود برای خودم قشنگ نشستم جلوی آینه شروع کردم لایه لایه ان تقویتی رو صورتم پخش کردم بعد یه فنجون انداغ زدم بعدشم نشستم ناخونم لاک زدم خیلی هم خوشگل شد بی شوخی ...-گفته بودم که یک کودک شیطون هم تو درونم دارم احتمالا کار همون بوده سلام کودک درون-
خلاصه داشتم می گفتم من چرا تونستم این گهو بخورم چون که روایت خودمو از ریدن قبلا اینجا نوشتم و راحتم دیگه هیچ غمی به دلم راه نمی دم حالا دیگه مثلا همه می دونن که ادامه انکاری
3. یه کلمه هم درباره ریدن به صورت مستعار بنویسم که خیلی ها به من گفتم خیلی ان تشریف داری ان خانوم. به قدرتی خدا الان به درجه ای از فهم و شعور روشنفکری رسیدم که اگر یکی بیاد بهم بگه بقال یا آشپز یا قصاب- اونش مهم نیست- هیچ ناراحت نمی شم درسته من به صورت مستعار می نویسم کسی رنگ انمو نمی بینه اما امروز همه دنیا مجازی شده ...رئیس گوگل بارها گفته که امروز در دنیا سه مهارتو نداشته باشی بیشوخی بی سوادی یکی زبان خارجه دوم کار با اینترنت و فضای مجاز...و من هم به فضای مجاز پناه برده ام اما این به معنای آن نیست که کسی اذیتم نکنه ...کجای کاری عمو..انقدر در فضای مجازی توهین ها و حرفهای زشت بارم شده که می تونم با فضای واقع که گوجه فرنگی(گرون نشده بود اون موقع هنوز البته) و تخم مرغ تو سرم می زدن بهتر بود پس شما خیال نکن که مستعار ریدن خیلی راحته ..خیلی سخته بیشوخی
فک می کنم یه مقدار بحص از نظر ذهنی برای شما دیر مغز باشه حالا اگه یه خاطره خوب و خوشگل از مامانم این وسط تعریف کنم هم یه مقدار فضای نوشته م تغییر کنه(تنفس ازیز؟) هم به زری که می خوام بزنم بیشتر کمک کنم و هم لبخندی بر لبان شما بیاورم-سلام مجری های اهمق صداوسیما که ما مجبوریم هر روز تحملتان کنیم –
آقا یک روز به همراه مادرم و پدرم و حالا هر خر دیگه ای – اونش مهم نیست- مشغول رفتن به دبی شهر ان و قیام-به کی سلام کنم- بودیم. در راه سوار هواپیما شدیم و در قسمتی که هر کسی نمی تواند آنجا وارد شود بودیم ..آقا این بغل دستی مامان ما یک آقای حزبلایی بود و همراه با خانمش. همون اول یه جوری به مامان من نگاه کرد که فهمیدم آشنا در اومدیم بعدش به مامانم گفت یعنی شما کی می تونی باشی من یه جا شما رو دیدم اما یادم نمیاد بعد مامانم هم گفت منم تو رو یادم میاد اما نمی دونم کی هستی گذشت و گذشت و گذشت تا اینکه از فضای ایران خارج شدیم و بعد ما هم مثل بقیه که از حکومت آخوندیسم جسته بودیم و احساس راحتی می کردیم شروع کردیم در همان هواپیما به ریدن....مامانه شروع کرده بود به حسابی ریدن...بعد این آقاهه که ان رو دید یهو گفت کم کم دارم شما رو می شناسم ...چقدر انتون آشناست..بعد می دونی مامانم چی گفت به انبوک اگه دروغ بگم گفت حالا اگه اسهال برینم دیگه حتما می شناسی
پی نوشت1: حالا اینا رو ول کن دیروز با یاروئه و آقا ازگله و خانومی هیجان انگیز و آسفه ان درمون و آقای قهوه ای گه به لب دور هم جمع شده بودمی به دری وری گفتن خوش بودیم و شاد شب آخری که من می خواستم برم شمال نقاشی بخونم که البته همشو بلدم و راحت کلی هم شادم بعد یهو مردکین آلبرت از طاق افتاد پایین و اونم که می شناسین خیلی آدم ان به گوریه ..شروع کرد مسقره کردن هفت پشت هممون بعد یهویی عمو مردک رو کرد به من گفت آشغال ام پی فور جانتو حداقل می آوردی یه داریوشی بذاریم خوش باشیم آقا مگه میشد ما رو از رو زمین جمع کرد...داریوش ؟ ما و داریوش؟
پی نوشت 2 : من تا اطلاع ثانوی آقا کسافته رو می رینم ..لطفا کسی مزاحم نشه
